آقا پوریا دلربای ماآقا پوریا دلربای ما، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

آقا پوریا ღ جوانـــمرد کوچــــک

حمام کردن قندعسل

                                                                           برخلاف همیشه که منو مادرجون به حمام می برد ، امروز عمه بهجت وعمه ناهید دوتایی منو به حمام بردند من فقط زیر آب  می خندیدم واونها هم نسبت به من خیلی خیلی ابراز احساسات میکردند. وای که چقدر...
25 شهريور 1392

وای چقدر خوشمزه.....

سلام سلام چند روز پیش با کلی زحمت بالاخره تونستم دستم را به کنترل خودم در بیارم و شروع کنم به خوردن دستم که یک دفعه مامان جون از راه رسید وبه همراه مامان وبابا کلی ذوق کردند منم که دیگه نگو جو گیر !!! نمیدونستم دارم چیکار میکنم حالا بخور کی بخور............ ازاون روز به بعد خیلی آروم شدم سرم تو کار خودمه خیلی کم سر وصدا میکنم و وقتی صدام نمیاد مامانی میدونه که دارم با دستم گفتمان میکنم.   * اینم چند تا از شیرین کاری های من * 92.6.14 ...
22 شهريور 1392

جوجه کوچولوی دو ماهه

  چه کارها که نمی کنی پوریا جونم حالا دیگه یاد گرفته ای صداهایی در بیاری من هم یاد گرفتم از این صداها کلمه هایی را برای خودم بفهمم دیگه میدونم برای چی گریه میکنی من باهوش نیستم تو بلا شدی وقتی گرسنه ای یه جور گریه میکنی وقتی خوابت میاد یه جور دیگه. کارهای جدید پوریا جون در دو ماهگی: اولین صدایی که در آوردی آقا بود. وقتی که دارو بهت میدم از خودت شکلک های عجیب و غریب نشون میدی. تعقیب آدمها باچشمهات وقتی صدات میکنن. خوردن دست چپ اونم با کلی زحمت. وقتی آقاجون باهات حرف میزنه بیشتر از وقتای دیگه میخندی و از خودت همه جور صدایی در میاری. شبها که خوابت نمی ب...
21 شهريور 1392

بهترین بهترینها

                                              همسر عزیزم   برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی. برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی. برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی.   برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.  برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.  برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی. برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم" برای همه وقت ها...
21 شهريور 1392

خبر خوش ورود یک نی نی کوچولو

یکی یه دونه من           مامانی دیروز صبح دریک هوای سرد پاییزی متوجه شد که خداوند عزیز هدیه ای به او داده است آمدنت واسه مامانی وبابایی مانند غرشی بود که آسمان دلمان را بارانی و باغچه وجودمان را سرسبز کرده است.آمدنت ستودنی است و برای آمدنت سجده شکر میگذارم زیرا آمدنت بزرگترین پدیده زندگی من است و به امید روزی که به دنیا بیایی و نظاره گر روی ماهت باشم راستش از حالا واسه دیدنت لحظه شماری می کنم و ما از امروز دیگه سه نفره شدیم و شما با آمدنتون خانه مان را به قول بابا اکبر که همین الان پیشم نشسته قمبلی بالا میکنی ولی به نظر خودم پرشور و نشاط میکنی. دیگه حالا مطمئنم که یک مادرم و دا...
18 شهريور 1392

اولین های پوریا جون

تو شگفت انگیزی ،هر روز یک کار جدیدی انجام می دهی انگار هر ساعت بزرگ تر می شوی هر حرکت تو هیجان زده ام می کند عزیز من مثل یک فیلسوف دارد دنیا را کشف می کند ،تو داری دنیا را کشف می کنی همین است که با هر حرکت تو ،به خاطر داشتنت خدا را شکر می کنم. 1392/4/21:اولین جایی که رفتی خونه مامان جون بود که رفتی. 1392/4/21: برای اولین بار حمام کردی. 1392/5/3:  اولین مهمونی که رفتی باغ خاله  بود . 1392/5/5: برای اولین بار با چشمهات دنبال دستم می رفتی. 1392/5/6:  اولین رستوران،رستوران نیکان رفتی و  اولین مسجد،مسجد بقیه الله در چهارباغ خواجو بود که رفتی. 1392/5/8:  خونه مادر ...
11 شهريور 1392